تبليغاتX
EZRAIELL

آرزوی تصاحبت برای من سراب بود 

تمام نقشه های من چو نقشه ای بر آب بود

باز بگو برای من بگو که مالک تو کیست

کاش همیشه از توام برای من جواب بود

من و تو صداقت و دوباره گفته های ناب                      

                          دلم از این خیال خام همیشه چون کباب بود 

هنوز هم بیاد تو همیشه مست و بی خودم

تمام حرفهای تو برای من شراب بود

       دوباره مثه قصه ها قصه یک شاه و گدا

قصه ما شبیه یک قصه ای از کتاب بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:32  توسط هستی | 

در شب كوچك من، افسوس

باد با برگ درختان ميعادي دارد

در شب كوچك من دلهره ويرانيست

گوش كن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

من به نوميدي خود معتادم

گوش كن

وزش ظلمت را مي شنوي؟

در شب اكنون چيزي مي گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر اين بام كه هر لحظه در اوبيم فرو ريختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظه باريدن را گوئي منتظرند

لحظه اي

و پس از آن، هيچ.

پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد

و زمين دارد

باز مي ماند از چرخش

پشت اين پنجره يك نامعلوم

نگران من و تست

اي سراپايت سبز

دستهايت را چون خاطره اي سوزان، در دستان عاشق من بگذار.

و لبانت را چون حسي گرم از هستي

به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:7  توسط هستی | 

 و حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر می کنی

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:29  توسط هستی | 

هركسى هرچى دل تنگش بخواد

             ميگه به من و ميره تا دلش آروم بگيره

رفيقام خوب مى دونن كسى هست سنگ صبورشون بشه

             دردهاشون رو شونهاش خالى كنن تا جايى كه تموم بشه

اما من سنگ صبورى تنها و بى كسم

               بين اين همه دوست و رفيق كسى نيست بشه كسم

بعضى وقتها كه دلم خيلى خيلى پر ميشه

              ميشكنه از دست بعضى آدما از خودش بى خود ميشه

به خودم ميگم ديگه سنگ صبور هيچ كس نميشم

              واسه درد هيچ كسى دوا و درمون نميشم

ميدونى سخته كسى دلش از زمونه پر باشه

             براش از غم بگن بشنوه اما دلش مثل سنگ باشه

 كمر قويترين، بلندترين سروجهان زيرغم اين زمونه مىشكنه

             غم آدما از غم زمونه بدتره، مگه اين دلم چيه كه نشكنه

حالا كه من مى دونم هردلى سنگ صبورى خوب مى خواد

چاره اى نيست بايدبسوزم وبسازم سرنوشت دل اينه چه بخواد

                                                                                                  وچه نخواد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:27  توسط هستی | 

فکر کردم زندگی را می توان تسخیر کرد

تا همیشه شاد بود و غصه را تحقیر کرد

فکر کردم می شود رنگ سیاهی را ندید

راه غم را بست و تنها خنده را تصویر کرد

آرزو مانند دریا من فقط یک قطره ام

پس چرا این زندگی یک قطره را تبخیر کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:23  توسط هستی | 
صبح را دریاب 

 طلوع را تماشا کن  تا نشاطی بی نظیر سهم زندگیت شود

اگر به غروب بیندیشی شادیهایت هم غروب خواهند کرد

زندگی یعنی آب اگر می خواهی مرداب نشوی حرکت کن 

ایستادن یعنی مرداب شدن . به گذشته نیندیش مگر برای عبرت گرفتن

 بیدار باش تا جهان بینی .

                                                                               بیخبران خفتگان جهانند  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:15  توسط هستی | 
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

های نپریشی صفای زلفکم را دست

و ابرویم را نریزی دل هی نخورده مست

 لحظه دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:0  توسط هستی |